تبليغاتX
هزار و یک شب

هزار و یک شب

...

در اولین فرصت آپ میکنم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

18

حکایت صیاد (۵)

گفت : ای ملک جوان بخت جوانِ جادو گشته با ملک گفت : مرا گمان این بود که دیو کشته شد . پس من از خانه بیروم آمده به قصر شتافتم و در خوابگاه خویش بخسبیدم . چون بامداد شد دختر عم خود را دیدم که گیسوان بریده و جامه ی ماتم پوشیده پیش آمد گفت : دوش شنیدم که یک برادرم را مار گزیده و برادر دیگرم از فراز بام به زیر افتاده و پدرم به جنگ دشمنان رفته هر سه مرده اند .اکنون سزاست که من به عزا بنشینم و گریان و ملول باشم . من گفتم هر آنچه خواهی بکن .سالی به ماتم داری و اندوه بنشست . پس از سالی گفت : باید به قصر اندر خانه بنا کنم و صورت قبری در آنجا بسازم و آنجا را بیت الاحزان نامیده به ماتم داری بنشینم .گفتم :

هر آنچه خواهی بکن پس خانه و صندوق بساخت و دیو را بدانجا بیاورد . که او نمرده بود ولی از آن زخم برنجوری همی زیست و سخن گفتن نمی توانست  . پس دختر همه روزه بامداد و شام به بیت الاحزان اندر شده به زخم دیو مرهم می نهاد و شربت به او می خوراند . تا اینکه دختر بدان مکان رفت و من نیز از پی او برفتم .دیدم که می خروشد و سینه و روی می خراشد و این بیت همی خواند :

تو را گرامی چون دیده داشتم همه روز            کنار من وطن خویش داشتی همه سال

چون این بیت بر خواند من با تیغ ِبرکشیده پیش رفتم و به او گفتم : ای دیوزاده تو از برای دیوها ناله سر داده ای. چون مرا دید که به قصد کشتن او تیغ بلند کرده ام دانست که دیو را نیز من بدان روز انداخته ام . آنگاه سخنانی چند بگفت که من آنها را ندانستم و با من گفت : افسون من نیمه ی تو را سنگ کند . در حال من بدینسان شدم . پس از آن به شهر و مردم جادوی کرد . چون به شهر اندر چهار گونه مردم بودند .مردم شهر چهار گونه ماهیان شدند و شهر نیز برکه ی آبی شد . و چهار جزیره چهار کوه شدند .و پس از آن همه روزه دختر به پیش من آمده و با تازیانه چندان زند که خون از تن من برود .آنگاه جامه ی پشمین بر من بپوشاند . چون جوان این سخنان بگفت گریان شد و ایم دو بیت برخواند :

گویند صبر کن که تو را صبر بر دهد            آری دهد ولیک بخون جگر دهد

ما عمر خویش را به صبوری گذاشتیم     عمری دگر بباید تا صبر بر دهد

چون جوان ابیات به انجام رسانید ملک گفت : ای جوان به اندوه من بیفزودی .باز گو که آن دختر کجاست؟جوان گفت : بامداد و شامگاه به کنار صورت قبری که برادرش دیو سیاه در آنجاست بیاید و هنگام رفتن پیش من آمده تن ِمرا بدانسان که گفتم از تازیانه نیلگون کند .

ملک چون سخنان او را بشنید گفت : ای جوان به تو نیکی ها و خوبی ها کنم که پس از من به دفتر ها نگاشته در زبان ها بگویند . پس ملک بر خاست و به مقر خویش باز گشت .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

17

حکایت صیاد (۴)

نه بر خلاف حبس ز بختم عنایتی     نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

از حبس من بهر شهر اکنون مصیبتی ست      وز حال من بهر جا اکنون روایتی

تا کی خورم به تلخی تا کی کشم برنج   از دوست طعنه و ز دشمن شکایتی

ملک جوان این آواز بشنید از جای برخاست و بدانسوی رفت . پرده ای دید آویخته . چون پرده برداشت در پشت پرده پسری دید ماه روی که به فراز تختی که ذراع جدا از زمین بر هوا ایستاده بود نشسته و آن پسر در حسن و ملاحت چنان بود که شاعر گفته:

چو آفتاب و مه است آن نگار سیمین بر      گر آفتاب گل و ماه سنبل آرد بر

نهفته در گل و سنبل شکفته عارض او         مه است در زره و آفتاب در چنبر

شکوفه را شکن زلف او شده حجاب    ستاره را گره جعد او شده است سپر

بریز هر گرهی توده توده از سنبل      بریز هر شکنی حلقه حلقه از عنبر

ملک را از دیدن آن جوان خرمی و انبساط روی داد . و اما جوان ملول و محزون بود . ملک سلام کرد . او جواب باز گفت و از جای خویشتن برنخاست و از برنخاستن عذر خواست . ملک گفت : ای جوان از این برکه و ماهیان رنگین و ازین چهار کوه و این قصر و تنهایی خویشتن مرا آگاه گردان و بازگو که چرا بدینسان گریانی  . جوان چون این را بشنید گریان شد و دامن خود را به یکسو کرد . ملک دید که از ناف تا به پای سنگ و از ناف تا به سر صورت بشر است .

پس جوان گفت : ماهیان این برکه حکایتی غریب دارند و آن این ست که پدرم پادشاه این شهر و نامش محمود صاحب جزایرالسود بود . هفتاد سال در ملک داری بزیست . پس از آن بمرد و مملکت به من رسید .دختر عم خود را به زنی آوردم و او مرا بسی دوست داشتی و بی من سفره نگستردی و خوردنی نخوردی . پنج سال بدین منوال گذشت . روزی با گرمابه اندر شد و به خوانسالار گفت که خوردنی از برای شام آماده کند .پس من به فراز تخت بر شده خواستم بخسبم . با دو کنیز گفتم که : باد به من بزنید . یکی به زیر پا و دیگری به بالین من بنشستند و باد به من همی زدند .ولی مرا خواب نمی برد و چشم بر هم نهاده بیدار بودم . پس کنیزی که به بالین من نشسته بود با آن یکی گفت :

افسوس از جوانی خواجه که به زن بدکردار دچار گشته . و آن دیگری گفت : الحق چنین زن نه شایسته ی خواجه ی ماست . آن یکی گفت : چرا خواجه از او هیچ نمی پرسد ؟ دیگری گفت : خواجه از کردار او آگاهی ندارد که او هر شب با پاره ای بنگ خواجه را بیهوش گرداند . چون من سخن کنیزکان بشنیدم باور نکردم تا دختر عمم از گرمابه بدر آمد سفره گستردند .خوردنی بخوردیم و زمانی به حدیث اندر شدیم . پس از آن شربت حاضر آورد . دختر عمم قدحی خورده قدح دیگر به من داد . من چنان بنمودم که شربت همی خوردم . اما پنهانی آن را بریختم و بخسبیدم . شنیدم که می گفت : بخسب که برنخیزی .

پس برخاسته جامه ی حریر و زرین بپوشید و در گشوده برفت.من نیز از اثر او روان شدم و همی رفتم تا به دروازه ی شهر برسیدم . سخنی گفت و فسونی خواند که من ندانستم . در حال دروازه ی شهر گشوده شد و از شهر بدر شدیم و همی رفتیم تا به حصاری برسیدیم . دختر به خانه ی گلینی که در میان حصار بود برفت و من به فراز خانه بر شدم و دیده بر روزنه بنهادم . دیدم که دخترک به دیو سیاهی سلام کرد و زمین ببوسید . دانستم که همسرم از خانواده ی دیوها می باشد .

دختر خرم بنشست و با دیو گفت : ای خواجه خوردنی و نوشیدنی همی خواهم . دیو گفت : در آن کاسه ی گلین پاره گوشت موشی هست و در آن کوزه ی سفالین دُرد شرابی مانده آنها را بخور . دختر برخاسته آنها را پیش نهاده بخورد و بنوشید . من از روزنه ی خانه ایشان را می دیدم و سخن ایشان را می شنیدم . آنگاه از فراز خانه به زیر آمده در هنگامی که دختر در اتاق دیگر بود تیغ برکشیدم . تیغ به گردن دیو بیامد . من گمان کردم که کشته شده .

ادامه دارد .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

16

حکایت صیاد (۳)

گفت: ای ملک جوان بخت چون ماهیان آن بیت بخواندند دختر تابه را سرنگون کرده از همان جا که درآمده بود بیرون گشت . وزیر گفت : این کاریست شگفت . از ملک نتوان پنهان داشت .در حال برخاسته پیش ملک آمد و ملک را از ماجرا آگاه گردانید . ملک گفت : من نیز باید ببینم . پس صیاد را حاضر آورده به برکه اش روان ساختند . صیاد به سوی برکه شتافته در حال چهار ماهی بیاورد . و ملک گفت چهار صد دینار زر به صیاد بدادند . پس ملک با وزیر گفت که :

در همین جا ماهیان بریان کن تا به عیان ببینم . وزیر گفت تابه حاضر کردند و ماهیان به تابه انداختند . هنوز یک روی آنها سرخ نشده بود که دیوار بشکافت . غلامکی بیامد سیاه و چوبی اندر کف داشت . با زبان فصیح گفت : ای ماهی به عهد قدیم و پیمان محکم هستی ؟ ماهی سربرداشته گفت : آری آری و همان بیت پیشین برخواند . پس از آن غلامک تابه را با همان چوب سرنگون کرد و ماهیان هر چهار بسوختند و غلامک از همان جا که بدر آمده بود بیرون شد .

ملک گفت : باید این راز بدانم . در حال صیاد را بخواست و از مکان ماهیان جویان شد . صیاد گفت : از برکه ایست در پشت این کوه . ملک گفت : چند روزه مسافت ست ؟ صیا گفت : نیم ساعت بدانجا توان رفتن. ملک را عجب آمد و همان ساعت سپاهیان و صیاد بیرون رفتند . صیاد به عفریت لعنت همی کرد و همی گفت :

زبد اصل چشم بهی داشتن            بُود خاک بر دیده انباشتن

پس به فراز کوهی برشدند و در بیابان بی پایان که در میان چهار کوه بود فرود آمدند که ملک و تمام سپاهیان در تمامت عمر آنجا را ندیده بودند . پس به کنار برکه رفته چهاررنگ ماهی در آنجا دیدند . ملک به حیرت اندر ایستاده از سپاهیان پرسید که : تا کنون این برکه را دیده بودید یا نه ؟ گفتند : لا والله. ملک گفت : دیگر به شهر باز نگردم تا چگونگی این برکه و ماهیان بدانم . آنگاه سپاهیان را گفت فرود آمدند و وزیر را بخواست .

وزیر مرد دانشمند و هوشیار بود . پیش ملک آمده زمین ببوسید .ملک گفت : من همی خواهم که تنها نشسته از چگونگی این برکه و ماهیان آن جویا شوم . تو امیران سپاه را بسپار که پیش من نیایند تا کسی به قصد من آگاه نشود . وزیر چنان کرد که ملک بفرمود .

چون شب درآمد ملک با تیغ برکشیده بهر سو می گشت . ناگاه از دور یک سیاهی بدید . خرسند گردید .نزدیک رفته قصری یافت از رخام و مرمر که دو در ِآهنین داشت . یکی از آن دو بسته و دیگری گشوده بود . خرم و شادان به نزدیک در ایستاده به نرمی در بکوفت . آوازی نشنید . بار دوم و سیّم در بکوفت . جوابی نرسید . در چهارمین کرّت به درشتی در بکوبید . آوازی برنیامد .

دلیرانه به دهلیز اندر شد . فریادی برکشید که : ای ساکنان قصر مرد راهگذار فقیرم . توشه به من دهید . دو بار و سه بار سخن اعاده کرد. جوابی نشنید . دل قوی داشته به میان قصر در آمد و در آنجا نیز کسی نیافت . ولیکن دید که فرش ها گسترده و در آن میان حوضی ست از بلور و به چهار گوشه ی آن حوض شیرها از زر سرخ ست که از دهانشان دُر و گوهر بجای آب همی ریزد .ملک را عجب آمد . ولی افسوس می خورد که کسی را نیافت از برکه و ماهی ی آن باز پرسد . پس در گوشه ای نشسته و سر به گریبان فکرت برد و انگشت حیرت به دندان گرفت . ناگاه اوازی حزین شنید که به این شعر مترنم بود :

ادامه دارد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

15

باقی حکایت صیاد (۲)

پس زمین شکافته شد و عفریت به زمین فرو رفت . صیاد به شهر آمد و از سرگذشت خود با عفریت در عجب بود . پس به خانه بیامد ظرفی پر از آب کرده ماهیان در آن بیانداخت و آن را چنانکه عفریت آموخته بود برداشته به بارگاه ملک آمد و ماهیان را به پیشگاه ملک برد .

ملک چون بدانسان ماهیان ندیده بود از آن ماهیان در عجب مانده گفت : این ماهیان به کنیز طباخ بسپارید و آن کنیز را سه روز پیش ملک روم به هدیه فرستاده و هنوز چیزی نپخته بود . چون ماهیان به کنیز سپردند وزیر به فرمان ملک چهارصد دینار زر به صیاد بداد . صیاد زرها به دامن کرده شادان و خرم به خانه ی خویش باز گشت . اما کنیز طباخ ماهیان را به تابه انداخته بر آتش بگذاشت تا یک سوی آنها سرخ گردید و آتش در زیر تابه همی سوزاند که دید دیوار مطبخ شکافته شد و دختری ماه روی به مطبخ در آمد که در خوبی چنان بود که شاعر گفته : 

شاه را مانَد که اندر صدرۀ دیبا بُود   

                                         هر که اندر صدرۀ دیبا بُود زیبا بُود

عاشقان را دام به دام عنبرین کرده است صید

                                             صید دل باید چو دام از عنبر سارا بُود

هست دریای ملاحت روی او بهر آنک       

                                       عنبر و مرجان و لولو هر سه در دریا بود

گر به حکم طبع یغما رسم باشد ترک را

                                 آن صنم ترک است و دل در دست او یغما بود

و در دست آن دختر شاخه ی خیزرانی بود . آن شاخه را بر تابه زد و گفت : ای ماهی آیا در عهد قدیم و پیمان درست ِخود هستید ؟ چون طبّاخ این بدید بیهوش افتاد . و دختر همان مکرر می کرد تا اینکه ماهی سر برداشته گفت : آری آری. پس از آن همه ی ماهیان سر برداشته گفتند :

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنیم       ز مهر و دوستی دیگران کرانه کنیم

دخترک چون این بشنید تابه را سرنگون کرده از همان جا که در آمده بود بدر شد و به شکاف دیوار بهم پیوست . چون کنیز به هوش آمد دید که ماهیان سوخته و تباه شده اند . کنیز ملول نشسته به بخت خویشتن گریان بود و می گفت : شکست خوردن در جنگ نخست مبارک نباشد  . کنیز با خود گفتگو همی کرد که وزیر در رسید و ماهیان بخواست . کنیز گریان شد و چگونگی باز گفت .

وزیر را عجب آمد و صیاد را بخواست و گفت : از آن ماهیان چهار دیگر بیاور . صیاد به سوی برکه شتافت و دام بینداخت . پس از زمانی دام بیرون کشید دید که چهار ماهی مانند همان ماهیان به دام اندرند . ماهیان را پیش وزیر آورد . وزیر آنها را به کنیزک بداد . کنیز ماهیان به مطبخ آورده به تابه بیانداخت . در حال دیوار مطبخ شکافته شد همان دختر آفتاب روی به مطبخ اندر آمد و شاخه ی خیزران بر تابه زد گفت : ای ماهیان در عهد قدیم و پیمان درست هستید ؟

ماهیان سر بر داشتند و همان بیت پیشین بخواندند .

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

14

باقی حکایت صیاد (۱)

شهرزاد گفت : ای ملک جوان بخت صیاد با عفریت گفت : که تو چون قصد کشتن من کرده بودی اکنون من تو را در این روئین خمره به زندان اندر کنم و به دریا بافکنم . عفریت چون این بشنید فریاد برآورده بنالید و صیاد را به نام بزرگ خدا سوگند داد و گفت : تو بد کرداری ی مرا پاداش بد مده  و چنان مکن که امامه با عاتکه کرد .

صیاد گفت : چگونه بوده است حکایت ایشان . عفریت گفت : من چون توانم که به زندان اندر حدیث کنم ؟ اگر مرا بیرون بیاوری حکایت باز گویم . صیاد گفت : ناچار تو را به دریا افکنم که دیگر راه بیرون شدن ندانی . من پیش تو بسی بنالیدم و زاری کردم . تو بر من رحمت نیاوردی و همی خواستی که بی گناهم بکشی و به پاداش اینکه من تو را از زندان بدر آوردم تو در هلاک من همی کوشیدی . اکنون بدان که تو را بدین دریا در افکنم و بدین جا خانه کنم و همه کس را از کرادر بد تو بیاگاهانم و نگذارم که دیگر کس تو را بدر آورد که تا ابد در همین جا بمانی و گونه گونه رنج ها ببری .

عفریت گفت : اکنون وقت جوانمردی و مروّت است . مرا رها کن . من نیز با تو پیمان بربندم که هرگز با تو بدی نکنم و تو را از مردم بی نیاز گردانم .پس صیاد از عفریت پیمان بگرفت و به نام بزرگ خدا سوگندش داده مُهر از سرِ روئین خمره برداشت . در حال دودی از خمره بیرون آمده بر آسمان رفت . پس از آن در یک جا جمع آمده عفریت شد زشت منظر و پا بر روئین خمره بزد و او را به دریا انداخت .

چون صیاد دید که عفریت خمره به دریا افکند مرگ را آماده گشته با خود گفت که این علامت نیک نبود . پس از آن پیش عفریت بیامد و گفت : ای امیر عفریتیان تو پیمان بسته و سوگند یاد کردی که با من بدی نکنی که خدای تعالی تو را پاداش بد دهد . آنگاه عفریت بخندید و گفت : ای صیاد از پی من بیا . و صیاد دل به مرگ نهاده همی رفت تا به کوهی برسیدند . به فراز از کوه برشده از آنجا به بیابان بی پایان فرود آمدند . و در آن بیابان برکه ی آبی بود .

عفریت بر آن برکه بایستاد و صیاد را گفت  : دام به این برکه بیانداز و ماهیان بگیر . صیاد دید که در برکه ماهیان سرخ و زرد و کبود هستند . او را عجب آمد و دام به برکه بیانداخت . پس از زمانی دام بیرون آورد . چهار ماهی به چهار رنگ در دام یافت . پس عفریت به او گفت : که ماهیان را به نزد سلطان ببر که او تو را بی نیاز سازد و اگر گناهی از من رفت ببخشای و عذر مرا بپذیر که من هزار و هشتصد سال به دریا اندر بودم و روی زمین را ندیده ام . تو همه روز از این برکه یک دفعه ماهی بگیر . والسلام .

پس زمین شکافته شد و عفریت به زمین فرو رفت .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

13

حکایت وزیر و پسر پادشاه  (۲)

پس چون حکیم رویان ابیات به انجام رسانید ملک گفت : دانی از بهر چه خواستمت ؟ حکیم گفت : لا یعلم الغیب الاالله . ملک گفت : تو را از بهر کشتن آورده ام . حکیم از این سخن در عجب شد و حیران مانده گفت : به کدام گناه مرا خواهی کشت ؟ ملک گفت : تو جاسوسی و به قصد کشتن من آمده ای. پیش از آن که تو مرا بکشی من تو را بکشم . آنگاه ملک سیّاف خواست و به کشتن حکیم اشارت فرمود.حکیم گفت : مرا مکش که خدا تو را نکشد . ملک گفت : تو را نکشم ایمن نتوانم زیست و همی ترسم که با اندک چیزی مرا بکشی چنانکه چوگان به دست من داده مرا از برص خلاص کردی.حکیم گفت : ای ملک پاداش نیکویی من نه این است . ملک گفت : ناچار باید کشته شوی . حکیم رویان هلاک خویشتن یقین کرده محزون شد و بگریست و از نیکوئیها که با ملک کرده بود پشیمان گشت و گفت :

ای بر سر خلق سایه ی عدل خدای       بخشودنیم بر من مسکین بخشای

پس از آن بگریست و گفت : ای ملک پاداش من نه این بود . تو مرا پاداش همی دهی چنانکه نهنگ صیاد را . ملک گفت : چونست حکایت نهنگ و صیاد ؟ حکیم گفت : ای ملک در زیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت ؟تو از من درگذر و به غریبی من ببخشای که خدای تعالی بخشندگان ببخشاید . پس در آن هنگام یکی از خاصان پایه ی سریر ملک رو بوسه داده گفت : ای ملک ازو در گذر که ما گناهی از او ندیده ایم. ملک گفت : اگر من او را نکشم خود کشته شوم.از آن کسی که تواند چوگانی به دست من داده از ناخوشی برص نجاتم دهد این نیز می تواند که دسته گلی به من دهد که من آن را بوئیده هلاک شوم. مرا گمان این است که او جاسوسی ست که به قصد کشتن من آمده . به ناچار او را باید کشت .

حکیم دانست که ناچار کشته خواهد شد گفت : ای ملک اکنون که به کشتنم آستین بر زده مرا دستوری ده که به خانه ی خویش روم و وصیت بگذارم و مرا کتابی ست برگزیده او را آورده بر تو هدیه کنم . ملک گفت : چگونه کتابی ست ؟ حکیم گفت : آن کتاب سودهای بسیار دارد . کمتر سودش اینست که پس از آن که سر بریده شود ملک آن کتاب را بگشاید و از صفحه ی دست چپ سه سطر بخواند آنگاه سر من به سخن آید و آنچه ملک سوال کند پاسخ دهد.

ملک از این سخن عجب آمد و حکیم به پاسبان سپرده جواز رفتنش داد . حکیم به خانه ی خویش رفته دو روز در خانه همی بود . روز سیّم در پیشگاه ملک حاضر گشت. کتابی کهن با مکحله در دست داشت . طبقی خواسته از آن مکحله اندکی دارو به طبق فرو ریخت و گفت : ای ملک این کتاب بگیر . چون سر مرا ببرند بفرمای که در همین طبق نهاده بدین دارو بیالایند که خونش باز ایستد . آنگاه کتاب گشوده بدانسان که گفتم سه سطر بخوان و از سر من آنچه خواهی سوال کن . ملک کتاب بستُد و خواست که آن را بگشاید . ورق های کتاب را به هم پیوسته یافت . انگشت به آب دهن تر کرده ورقی چند بگشود و به آسانی گشوده نمی شد.چون شش ورق بگشود به کتاب اندر خطی نیافت . گفت :

ای حکیم : خطی در کتاب ندیدم حکیم گفت : ورقی چند نیز بگردان .ملک اوراق همی گشود تا اینکه زهری که حکیم در کتاب به کار برده بود بر ملک کارگر آمد و فریادی بلند برآورد . حکیم رویان چون حالت ملک بدید گفت : ای ملک نگفتمت :

حذر کن ز دود درونهای ریش          که ریش درون عاقبت سر کند

بهم بر مکن تا توانی دلی              که آهی جهانی بهم بر کند

و هنوز حکیم ابیات به انجام نرسانیده بود که ملک در گذشت .

چون صیاد سخن بدینجا رسانید گفت : ای عفریت بدان که اگر ملک یونان قصد کشتن حکیم رویان نمی کرد خدای تعالی او را نمی کشت . تو نیز ای عفریت اگر نمی خواستی که مرا بکشی خدای تعالی تو را نمی کشت .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

12

حکایت وزیر و پسر پادشاه (۱)

وزیر گفت : شنیده ام که ملکی از ملوک پسری داشت . پسر خواست که به نخجیر شود ملک وزیر را با او بفرستاد . ایشان شکار همی کردند تا اینکه به عزالی برسیدند . وزیر گفت : این غزال را بگیر . ملک زاده اسب بتاخت . او و غزال از دیده  ی سپاهیان ناپدید شدند .ملک زاده در بیابان به حیرت اندر بود . نمی دانست کجا رود. آنگاه دختری بدید گریان . با او گفت : کیستی و از بهر چه گریانی ؟ دختر گفت : من دختر ملک هند بودم . سوار گشته  به نخجیر شدم. مرا خواب در ربود . از اسب به زیر افتادم و راه به جایی ندانستم . ملک زاده بدو رحمت آورد و او را برداشته به خانه ی زین گذاشت و همی رفت تا به جزیره ای برسید . دختر از ملک زاده در خواست کرد که او را از زین فرو آورد. دید که غولی ست بد شکل و مهیب و فرزندان خود را به پیش خود می خواند و می گوید که : آدمی فربه از بهر خوردن آورده ام .ملک زاده چون بشنید دل به مرگ نهاد و از بیم جان بر خود بلرزید . غول گفت : چرا ترسانی ؟ آخر نه تو ملک زاده ای ؟ چرا به مال پدر از چنگ دشمن بدر نمی روی ؟ ملک زاده گفت : دشمن من از من جان همی خواهد نه زر . غول گفت : چرا پناه از خدا نمی خواهی ؟ ملک زاده سر به آسمان کرده گفت : امّن یجیبُ المّضطرّ اذا دعا اصرفه عنی انّک علی ما تشاء . غول  چون این بشنید از ملک زاده به کناری رفت . ملک زاده به پیش پدر بازگشت و حدیث وزیر با پدر بیان کرد .

تو نیز ای ملک به گفته ی حکیم رویان دل بنهی در کشتن تو تدبیری کند و به زودی کشته شوی. چنانکه در بهبودی تو تدبیر کرد و چوگانی به دست تو داده تو را از برص خلاص نمود . ملک یونان گفت : راست گفتی که او چنانکه به آسانی مرا از برص خلاص کرد تواند که دسته گلی به من دهد که من آن را بوئیده هلاک شوم . اکنون بازگوی که رأی صواب کدام است. وزیر گفت : او را بکش و از شرّ او به راحت اندر باش و پیش از آن که او با تو کید کند تو حیلت بر او تمام کن . در حال ملک یونان  حکیم رویان را بخواست . حکیم رویان حاضر آمد و آستان ملک را بوسه داده گفت :

خدایگان جهانا خدای یار تو باد            سعادت ابدی جفت روزگار تو باد

بهر کجا که زنی تیغ دست دست تو باد       بهر کجا که نهی پای کار  کار تو باد

و باز گفت :

فخر کن بر همه شاهان که تو را شاید فخر

                                                  ناز کن بر همه میران که تو را زیبد ناز

گوی فتح و ظفر اندرخم چوگانِ تو باد

                                           چون دل محمود اندر خم زلفین ایاز

و باز گفت :

اندیشه برفتن ِسمندت ماند           آتش به سنان دیو به بندت ماند

خورشید به همت ِبلندت ماند         پیچیدن ِافعی به کمندت ماند

                                               

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

11

حکایت مَلک سند باد

وزیر گفت : چون است حکایت ملک سند باد ؟ گفت : شنیده ام که ملکی از ملوک پارس همیشه به نخجیر رفتی و تفرج دوست داشتی .و شاهینی داشت که دست پرورده ی خود بود و شب و روز آن را از خود دور نکردی و طاسکی زرین از برای آن شاهین ساخته و در گردنش آویخته بود که هنگام تشنگی آب از ان طاس می خورد . روز ی ملک شاهین به دست گرفته با غلامان به نخجیر گاه شد و دام بگستردند. غزالی به دام افتاد . ملک گفت : هر کسی که غزال از پیش او رد شود بخواهم کشت . سپاهیان به غزال گرد آمدند . غزال به سوی ملک بیامد و از بالای سر ملک بجست . غلامان به یکدیگر نگاه کردند. ملک با وزیر گفت : چه می گویند ؟ گفت : ای ملک تو گفته بودی که غزال از پیش هر کس بجهد او را بکشی. اکنون غرال از پیش تو جسته .

ملک گفت : از پی ی غزال خواهم رفت تا آن را بدست آورم . پس ملک از پی ی غزال بتاخت و شاهین بر سر غزال نشسته به چشمانش همی زد تا آنکه غزال کور گشت و گریختن نتوانست . آنگاه ملک رسیده غزال را ذبح کرد و از فتراکش بیاویخت . ولکن بسیار تشنه شد . به سایه ی درختی آمده دید که آبی قطره قطره از درخت همی چکد . طاس را از گردن شاهین بگرفت . پر از آب کرده خواست بخورد .شاهین پری بر طاسک زد و آب بریخت .ملک دوباره طاس پر از آب کرد .چنان یافت که شاهین تشنه است. آب به پیش شاهین گذاشت . شاهین پر بر طاسک زده آب بریخت . ملک باز آن را پر از آب کرده به پیش اسب گذاشت . شاهین پر زده آب بریخت . ملک در خشم شد و گفت :

نه خود آب خوردی و نه من و نه اسب را گذاشتی که آب بخورد . پس تیغ برکشیده پرهای شاهین را بیانداخت. شاهین به اشارت بر ملک بنمود که بر فراز درخت نگاه کند . ملک به فراز درخت نگاه کرد ماری دید که زهر آن مار قطره قطره می چکید . آنگاه از بریدن پرهای شاهین پشیمان گشته و شاهین به دست گرفته به مقر خود بازگشت . غزال را به خوانسالار سپرده خود بر تخت نشست و شاهین در دست داشت . پس شاهین فریادی برکشید و بمرد. ملک پشیمان و محزون شد .

چون ملک یونان حکایت بدینجا رسانید وزیر گفت : ای ملک اگر نصیحت بپذیری برهی و گرنه هلاک شوی. چنانچه وزیر به پسر پادشاه حیلت کرده خود هلاک شد . ملک گفت : کدام است آن حکایت ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

10

حکایت ملک یونان و حکیم رویان

آن این بوده که : در زمین فُرس و یونان ملکی بود ملکِ یونانش گفتندی و در تن آن مَلک ناخوشی ی برص بود که اطبا از معالجت آن عجز داشتند.روزی حکیمی سالخورده به آن شهر آمد که حکیم رویان نام داشت و لغت یونانی و پارسی و رومی و عربی و سود و زیان گیاهان و برگ درختان نیک بدانستی. پس حکیم چند روزی در آنجا بماند و شنید که تن ِمَلِک برص دارد و اطبا از علاج آن عاجز شده اند. برخاسته به پیش ملک یونان شد و زمین بوسیده طبیبی ی خود را بر ملک عرض نمود گفت : ای ملک شنیده ام که تنت را ناخوشی فرو گرفته و تا کنون علاج پذیر نگشته. من می خواهم که معالجت کنم بی آنکه تو را شربتی بخورانم و روغنی بمالم.

ملک یونان در عجب شد و گفت : چگونه می توانی بی دارو و شربت معالجت نمودن ؟ و اگر چنین کنی تو را بی نیاز گردانم و آنچه آرزو داری برآورم . اما چه روز و چه هنگام معالجه خواهی کرد ؟ ای حکیم در این کار بشتاب . حکیم رویان زمین بوسیده به منزل بازگشت و به معالجت آماده شد.

روز دیگر به پیش ملک آمده گفت : امروز با گوی و چوگان به میدان همی رو . چون ملک با گوی و چوگان به میدان شد حکیم رویان پیش آمد و چوگان برگرفته به ملک داد و گفت : چنین بگیر و به قوّت بازو بر گوی بزن تا دست و تنت خوی کند و دارو بر دست تو نفوذ کرده تنت را فرو خواهد خورد .آنگاه به خانه باز گشته به گرمابه شو و پس از گرمابه زمانی بخواب که بهبودی یابی.والسلام.

در حال ملک یونان سوار گشته چوگان به کف گرفت و بر گوی همی زد تا دست و تنش خوی کرد.حکیم رویان دانست که دارو بر تن او نفوذ کرده گفت اکنون به خانه باز گرد و به گرمابه شو . ملک به خانه رفته و به گرمابه شد . پس از شست و شوی از گرمابه بیرون آمده و بخسبید .چون از خواب برخاست دید تنش از ناخوشی پاک گشته به سیم ِسپید همی ماند. شادمان و خرسند گردید . روز دیگر حکیم به بارگاه شد و زمین ببوسید و به طرفِ بساط ایستاده گفت :

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد             وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست          به هیچ حادثه شخص تو در بند مباد

حکیم شعر به انجام رسانید . ملک برپا خاسته او را در آغوش گرفت و در پسین به صحبت و منادمت بنشستند . آنگاه ملک دو هزار دینار زر و هدیه هایی به حکیم داد . حکیم به خانه بازگشت و ملک خرسند نشسته به کردار ِنیکِ حکیم سپاس همی گفت . چون روز ِدیگر شد ملک به دیوان بر نشست و حکیم نیز به بارگاه آمد زمین ببوسید . ملک او را در پهلوی خود جای داد . چون حکیم خواست باز گردد هزار دینار زر با خلعت ها و هدیه ها بدو داد . ملک را با حکیم کار بدینجا رسید .

و اما وزیر ملک مردی بخیل و بدخواه بود . چون بخشش های ملک یونان را به حکیم رویان بدید بدو رشک آورد و بدخواهی ی او را در دل گرفت و به پیشگاه ملک یونان رفته زمین نیاز بوسه داد و گفت : ای ملک بندگان درگاه را فرض است که ملک را از آنچه ببیند آگاه کنند و پندی را که سودمند است باز گویند .ملک گفت : پند باز گوی . وزیر گفت : پیشینیان گفته اند هر که در عاقبت کارها اندیشه نکند به رنج اندر افتد . من ملک را در طریق ناصواب می بینم  که بر دشمن و بد خواه خویش چندین عطا و بخشش میکند و از این کار بسی هراس دارم.

ملک چون این بشنید بهم بر آمد و رنگش پریدن گرفت . از وزیر پرسید که بدخواه کیست ؟ وزیر گفت : حکیم رویان دشمن جان ملک است . ملک گفت : چگونه بدخواه است که بی زحمت معالجت مرا از رنج چنان ناخوشی خلاص کرد ؟ اگر من او را انباز مملکت و پادشاهی خود کنم هنوز پاداش صد یک نکوئی او را نخواهد بود . گمان دارم که تو این سخن را از رشک گفتی که من او را کشته پشیمان شوم بدان سان که ملکِ سندباد پشیمان شد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

9

حکایت صیاد (قسمت دوم)

اکنون در خواه که تو را چگونه بکشم ؟ صیاد گفت : گناه من چیست که باید ناچار کشته شوم ؟ عفریت گفت : حکایت مرا بشنو . صیاد گفت: بازگوی و لکن سخن دراز مکن که نزدیک است از بیم جان از تنم جدا شود .

عفریت گفت : من و ضحرالجن عصیان سلیمان کرده به خدای او ایمان نیاوردیم . وزیر خود آصف بن برخیا را نزد من فرستاد . او مرا پیش سلیمان برد . از من پرستش و فرمان برداری خواستند . من سرپیچی نمودم . همین خمره ی روئین را بخواست و مرا در اینجا به زندان اندر کرده با ارزیز سر ِآن بیندود و مُهر کرده فرمود مرا بدین دریا انداختند . هفتصد سال در قعر دریا بماندم و در دل داشتم که هر که مرا خلاص کند او را تا ابد از مال دنیا بی نیاز گردانم . کسی مرا از آن ورطه خلاص نکرد .

هفتصد سال دیگر بماندم. با خود گفتم : هر که مرا رها کند گنج های زمین را از بهر او بگشایم . کسی مرا نرهاند . چهارصد سال دیگر بماندم . با خود گفتم : هر کس مرا برهاند او را بهر گونه که خود خواهد بکشم . درین مقاله بودم که تو مرا بیرون آورده مُهر از خمره برداشتی . اکنون باز گو که تو را چگونه بکشم؟ چون صیاد این را بشنید به حیرت اندر شد و بگریست و او را سوگند داده بخشایش تمنا کرد .عفریت گفت: بجز کشته شدن چاره نداری .

چون صیاد مرگ را عیان بدبد گفت :

ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی         در شرط تو نبود که با من تو این کنی

بر دوستیّ تو چرا مرا بود اعتماد                 هرگز گمان نبردم بر تو که دشمنی

عفریت گفت: در حیات طمع مبند که به جز مرگ چاره نداری . صیاد با خود گفت : تو آدمی زاده هستی و او از جنّیان ست. تو باید در هلاک این تدبیر کنی . پس به عفریت گفت : اکنون که مرا خواهی کشت تو را به نام خدای بزرگ سوگند می دهم که راست بگو که تو با این هیکل ِبزرگ درین خمره چه طور جا گرفته بودی ؟ عفریت گفت : مگر تو را گمان اینست که من به این خمره اندر نبودم ؟ صیاد گفت : تا عیان نبینم باور نکنم.

عفریت دودی گشته به هوا بلند شد و به خمره اندر فرود آمد. فی الحال صیاد مُهر بر سر ِخمره گذاشته بانگ بر عفریت زد که : باز گوی اکنون با تو چه کار کنم ؟ عفریت خواست که بیرون آید. بدر آمدن نتوانست و دانست که صیاد او را در زندان کرده و مُهر سلیمانِ نبی بر آن نهاده است. پس صیاد روئین خمره را برگرفته به کنار ِدریا شد. عفریت گفت: چه خواهی کردن؟ گفت : تو را به دریا خواهم افکند که تا ابد در آنجا بمانی . عفریت بنالید و گفت : مُهر از سر ِخمره بردار و مرا رها کن که به پاداش نیکو خواهی رسید.صیاد گفت :

دروغ می گویی و مَثَل ِ من و تو مَثَل ِ وزیر ِملکِ یونان و حکیم ِرویان است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

8

حکایت صیاد  ۱

شهرزاد گفت: ای ملک جوان بخت صیاد سالخورده زنی را با سه پسر داشت و بی چیز و پریشان روزگار بود.همه روزه دام برگرفته به کنار دریا می رفت و چهار دفعه دام در دریا نمی انداخت. روزی دام برداشته به کنار دریا شد. دام در آب انداخته ساعتی بایستاد.پس از آن خواست که دام را بیرون آورد دید که سنگین است.آنچه زور زد بدر آوردن نتوانست.در کنار دریا میخی کوفته دام فرو بست و خود در آب افتاده غوطه خورد.با توانی تمام دام از آب بدر آورد.دید که به دام اندر خریست مرده.

محزون گردید و گفت:سبحان الله امروز عجب رزقی نصیب من شد.پس دوباره دام در آب انداخت.زمانی بایستاد.چون خواست بیرونش آورد دید که سنگین تر از نخست است.گمان کرد که ماهی بزرگست.خود در آب فرو رفت و به مشقت تمام بیرونش اورد.دید که خمره ی بزرگیست پر از ریگ و گل.چون این را بدید به حزن اندر پیوسته گفت:

فیض ازل بزور و زر ار آمدی بدست                     آب خضر نصیبه اسکندر آمدی

پس خمره را بشکست و دام فشرده به دریا انداخت.پس از زمانی دام بیرون کشیده دید که سفالی و شیشه شکسته یه دام اندر است.این بیت بر خواند:

بجدّ و جهد چو کاری نمی رود از پیش           بکردگار رها کرده به مصالح خویش

پس از آن سر به سوی اسمان کرده گفت :خداوندا من بیش از چهار دفعه دام در آب نمی اندازم و همین دفعه ی چهارم است.پس نام خدا بر زبان رانده دام در اب انداخت. پس از زمانی خواست بیرون آورد دید بسی سنگین است. بند دام را به میخ فرو بسته خود را به دریا انداخت. به زور و توانایی دام را بیرون آورده دید خمره ایست روئین که ارزیز بر سر آن ریخته و به خاتم حضرت سلیمان علیه السلام مُهرش کرده اند.جون صیاد این را بدید انبساطو نشاطش روی داد و با خود گفت که :

سر ِاین باید گشود .پس کارد گرفته ارزیز از سر آن روئین خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده بجنبانید که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد.دودی از آن خمره بیرون آمده به سوی آسمان رفت. صیاد را عجب آمد و حیران همی بود.تا آنکه دود در یک جا جمع شد و از میان دود عفریتی بدر آمد که سر به ابر می سود.

چون صیاد اد را بدید از غایت بیم بلرزید و آب اندر دهانش بخشکید.اما عفریت چون صیاد را بدبد به یگانگی خدا و پیغمبری سلیمان زبان گشوده گفت :ای پیغمبر خدا مرا مکش.پس از این سر از فرمان تو نپیچم.

صیاد گفت: ای عفریت اکنون آخرالزمان است و سلیمان هزار و هشتصد سالست سپری شده.حکایت حویش باز گوی.چون عفریت سخن صیاد بشنید گفت: ای مرد اماده ی مرگ باش.

صیاد گفت : سزای من که تو را از چنین زندان رها کردم این خواهد بود ؟عفریت گفت: آری تو را از مرگ چاره نیست.

ادامه دارد....

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

7

حکایت پیر سوم و استر

چون حدیث پیر دوم تمام شد پیر سیّم خداوند استر به عفریت گفت : مرا نیز حکایتیست طرفه تر از حکایت هر دو.اجازت ده تا حدیث کنم.اگر تو را پسند افتاد از باقی خون جوان درگذر.عفریت گفت : باز گو.

پیر گفت : ای امیر عفریتیان این استر زن من بود. مرا سفری افتاد.یک سال در شهرها سفر کردم.پس از یک سال باز گشته نیمه شب که به خانه ی خویش در آمدم زن خود را دیدم که کارهای ناپسندی در پیش گرفته است.چون زن  از چشم من برافتاد برخواسته کوزه ی آبی گرفت و افسونی بر او دمیده به من بپاشید.من در حال سگی شدم.مرا از خانه براند. من از در بدر آمده در کوچه و بازار همی رفتم تا به دکان قصابی رسیده استخوانِ خوردن گرفتم.چون قصاب خواست به خانه رود من نیز بر اثر او بشتافتم.چون به خانه رسیدم دختر قصاب مرا بدید روی از من نهان کرده گفت: ای پدر چرا مرد بیگانه به خانه آوردی؟

 قصاب گفت: مرد بیگانه کدام است ؟ دختر گفت : همین سگ مردیست که زنش به جادوئی او را بدین صورت کرده و من میتوانم  که او را به صورت نخست باز گردانم.قصاب متمنّی خلاصی من گشته سوگندش داد.دختر کوزه ی آبی خواسته فسونی برو دمید و بر من پاشید.من به صورت اصلی خویش برآمدم و از دختر درخواست کردم که زن مرا به جادوئی استر کند. از آن آب اندکی به من داده گفت: چون زن خود را در خواب بینی این آب را بر وی بپاش.هرآنچه که خواهی همان گردد.پس من آب را گرفته بر او پاشیدم و خواستم که استری شود.در حال استر گردید و ان استر اینست.عفریت را حدیث عجب آمد و از استر پرسید که: این حدیث راست است؟ استر سر بجنبانید و به اشارت بر صدق کلام اوگواهی داد.عفریت از غایت نعجب در طرب آمد و از باقی خون بازرگان در گذشت.

چون شهرزاد قصه بدینجا رسانید بامداد شد و لا از داستان فرو بست.خواهر کهترش دنیازاد گفت: ای خواهر طرفه حکایت گفت.شهرزاد گفت : اگر از هلاک برهم و ملک مرا نکشد در شب آینده حکایت صیاد که بسی خوشتر ازین حکایت است گویم.

ملک با خود گفت که :طرفه حکایت می کند.این را نکشم تا باقی داستان بشنوم.چون روز برآمد ملک به دیوان نشست و کار مملکت بگذرانید.وقت پسین از دیوان برخواسته به حرم سرای شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

6

حکایت پیر دوم و دو سگش

عفریت گفت : طرفه حدیثی است.از سه یک خون او در گذشتم.

در آن دم پیردوم خداوند سگان شکاری پیش آمد و گفت : ای امیر عفریتیان این دو سگ برادران من بودند.چون پدر من سپری شد سه هزار دینار زر به میراث گذاشت.من در دکانی به بیع و شرع نشستم و برادر دیگرم به سفر رفت.پس از سالی تهی دست باز آمد.من او را به دکان برده هزار دینار سرمایه بدو دادم.چند روزی با هم بودیم.پس از آن هر دو برادر عزم سفر کردند و از من همرهی خواستند.من به سفر مایل نبودم.عازم سفر نشدم.رنج و زیان سفر را به ایشان بنمودم.ایشان نیز ترک سفر کردند.شش سال بدان منوال هر یک جداگانه در دکانی بنشستیم.پس از آن من نیز با ایشان موافقت کرده مایه برشمردیم.شش هزار دینار بود.من گفتم:نیمه ی از این زیر خاک اندر پنهان داریم که اگر به بضاعت ما آسیبی روی دهد آن را سرمایه کنیم و نیمه ی دیگر را از بهر تجارت برداریم .تدبیر من ایشان را پسند افتاد.بدانسان کردند که من  بگفتم.آنگاه سفر کرده بر کشتی نشستیم.یک ماه کشتی همی راندیم تا به شهری برسیدیم.متاع خود را به بهای گران فروختیم.یک بر ده سود کردیم.پس از آن به قصد سفر کنار دریا شدیم.دختری در آنجا دیدیم که جامه ی کهن در بر داشت.و با من گفت :توانی با من نکوئی کنی و پاداش نکو یابی؟گفتم :آری با تو نکوئی کنم.گفت :مرا کابین کن و به شهر خود ببر.مرا برو رحمت آمد.او را بر گرفته به کشتی آوردم.جامه های گرانبها بر وی پوشانده در محل نیکو جایش دادم و دل به مهرش بنهادم و از برادران برکنار شده شب و روز با او به سر میبردم.برادران بر من رشک بردند و در مالم طمع کردند و به کشتنم پیمان بستند.

هنگامی که من با دختر خفته بودم مرا با او به دریا انداختند.آن دختر در حال عفریتی شد و مرا برداشته به جزیره برد و ساعتی از من پنهان گشته پس از آن پیش من آمد و گفت: من از پریانم که به رسول خدا ایمان آورده ام.چون مهر تو اندر دلم جای گرفته بودبه صورت آدمیان پیش تو آمدم.اکنون بدان که برادرانت را به مکافات بدکرداری بخواهم کشتن.مرا حدیث او عجب آمد.او را از کشتن برادران منع کرده سوگندش دادم و گفتم: ایشان در هر حال برادران منند.پس آن پری مرا در ربود و در هوا شد و بر یک چشم بر هم نهادن مرا به فرازخانه ی خود گذاشت.

من در بگشودم و آن سه هزار دینار را که در زیر خاک پنهان بود برگرفته به دکان بنشستم.هنگام شام که از دکان به خانه آمدم این دو سگ را به زنجیر دیدم.چون اینها را چشم بر من افتاد بر دامنم بیاویختند و اشک از چشمانشان فرو ریختند و من از حقیقت حال آگاه نبودم.ناگاه آن دختر پیش آمده گفت: اینان برادران تواند و تا ده سال بر این صورت خواهند بود.

پس من این دو سگ را برداشته همی گردانیدم که ده سال به انجام برسد و ایشان خلاص شوند.چون بدین مقام رسیدم ماجرای این جوان شنیدم .از اینجا در نگذشتم تا ببینم انجام کار او به کجا خواهد رسید.سخن را بدینجا رسانید عفریت گفت:خوش حدیثی گفتی .از سه یک خون او درگذشتم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

5

حکایت پیر و غرال ۲

چون شب دوم دویم بر آمد...

در خوابگاه شدند.پس از آن دختر وزیر در پای تخت نشست. دنیا زاد گفت : ای خواهر حدیث حدیث بازرگان و عفریت را تمام کن .شهرزاد گفت:اگر ملک اجازت دهد , باز گویم .ملک جواز داد.شهرزاد گفت :

ای ملک جوان بخت , خداوند غزال به عفریت گفت :ای امیر عفریتیان چون گوساله بگریست و روز به خاک بمالید , مرا بر وی رحمت آمد , با شبان گفتم که : این گوساله رها کن.همین غزال دختر که عم منست, به پیش من ایستاده , نظر می کرد و در شب کشتن گوساله همی کوشید و می گفت : همین گوساله را بکش که گوساله ایست فربه.ولی من کشتن گوساله را به خود هموار نکردم , به شبانش دادم .شبان گوساله گرفته , برفت.روز دیگر شبان پیش من آمد و بشارت داده , گفت: مرا دختری است که در خرد سالی از پیر زالی ساحری آموخته بود.چون من گوساله به خانه بردم , آن دختر روی خود پوشیده , بگریست. پس از آن بخندید و گفت:ای پدر , چون است که مرد بیگانه به خانه همی آوری؟

 گفتم : مرد کدام است و گریه و خنده ی تو از بهر چه است.؟ گفت؟ این گوساله بازرگان زاده است که زن پدرش او را با مادر او به جادوی , گوساله کرده است و سبب خنده همین بود.اما گریستنم از برای این بود که مادر او را پدرش سر بریده .ای امیر عفریتیان , چون این را از شبان بشنیدم , از خانه بدر آمدم و از نشاط ,پای از سر نمی دانستم و همی رفتم تا به خانه ی شبان رسیده. دختر شبان بر من سلام داد و دست مرا ببوسید و به کناری ایستاد .پس از آن همان گوساله پیش آمد و روی بر زمین مالیده بر خاک غلطید.

من با دختر شبان گفتم : آنچه ازین گوساله گفته راست است ؟ گفت :آری این فرزند تو است.گفتم : اگر او را ازین رنج خلاص کنی , چندان مال بر تو بذل کنم که بی نیاز شوی .دختر تبسمی کرده , گفت : مرا به مال حاجتی نیست . اما با من عهد کن که اگر من ازین گوساله سحر بردارم , مرا بدو کابین کنی و اجازت دهی که به جادو کننده ی او جادو کنم و گر نه از بد او ایمن نخواهم بود.گفتم : خون دختر عم خود را بر تو حلال کردم.آنچه دانی بکن.پس طاسی پر از آب کرده و عزیمه بر آن خوانده بر گوساله پاشید.فی الحال گوساله به صورت انسان برآمد. من او را در آغوش کشیده , به چشمش بوسه دادم و دختر شبان را به زنی او در آوردم.او نیز دختر عم مرا به جادو و غرالی کرد.او همین غرال است.بهر سو که میروم , آن را با خود می برم. جون به اینجا رسیدم , بازرگان را در همین مکان دیده حکایت او شنیدم.بایستادم تا از انجام کار او آگهی یابم.
ای امیر عفریتیان , این است حکایت من و این غزال.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

4

حکایت پیر و غزال ۱
 

پیر گفت : ای امیر عفریتیان این غزال دختر عم و سی سال با من همدم بود.
فرزندی نیاورد. کنیزکی گرفتم.آن کنیز , پسری بزاد .چون پسر پانزده ساله شد, مرا سفری پیش آمد.از بهر تجارت به شهر دیگر سفر کردم.و دختر عمّ من که همین غزال است در خرد سالی ساحری آموخته بود. پس از چندی که من از سفر آمدم,از کنیز و پسر جویان شدم. گفت: کنیز بمرد و پسر بگریخت .

من از ین سخن گریان شدم و سالی اندوهگین بنشستم تا عید قربان در رسید.
به پیش شبان فرستادم و گاوی فربه خواستم که قربانی کنم. شبان , گاوی فربه بیاورد , که آن کنیز من بوده. من آستین برزده , دامن به میان محکم کردم و کاردی گرفتم که آن را قربان کنم. گاو بنالید و بگریست . برو رحمت آوردم و خود نکشتم.

شبان را گفتم و او را بکشت و پوست ازو برگرفت. استخوانی دیدم بی گوشت.
از کشتن آن پشیمان شدم, ولی پشیمانی من سود نداشت. پس آن را به شبان داده , گفتم : گوساله فربه از برای من بیاور.

شبان , گوساله آورد , که آن پسر من بود. چون گوساله مرا دید , پیش من آمد.
بر خاک غلطیده , خروش کنان همی گریست.من بدو رحم آوردم و به شبان گفتم : این را رها کن و گاو دیگر بیاور.

چون قصه بدینجا رسید , بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست.
دنیا زاد گفت: ای خواهر , چه خوش حدیث گفتی.شهرزاد گفت : اگر امروز ملک مرا نکشد , شب آینده خوشتر از این حدیث گویم.ملک با خود گفت : این را نمی کشم تا باقی داستان بشنوم.

چون روز شد , ملک به دیوان بر نشست.آن روز تا پسین بکار مملکت مشغول بود. وزیر , همه روز منتظر کشته شدن دختر ایستاده , هیچ خبر نشنود , در عجب شد.پس ملک از دیوان برخاسته , به حرم سرای شد و با دختر وزیر به حدیث گفتن نشست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

3

حکایت بازرگان و عفریت ۱

شهرزاد در شب نخستین گفت:

ای ملک جوان بخت , شنیده ام بازرگانی سرد و گرم جهان دیده و تلخ و
شیرین چشیده, سفر به شهرهای دور و دریاهای پر شور می کرد.وقتی او را سفری پیش آمد , از خانه بیرون شد و همی رفت تا از گرمی هوا مانده گشته به سایه ی درختی پناه برد که لختی برآساید. چون برآسود , قرصه ی نانی و چند دانه خرما از خرجینی که با خود داشت , بدر آورده بخورد و تخم خرما بینداخت .

 در حال عفریتی با تبغ بر کشیده نمودار شد و گفت : چون تخم خرما بینداختی , بر سینه ی فرزند من آمد و همان لحظه بی جان شد .اکنون تو را به قصاص او بایدم کشت.

بازرگان گفت : ای جوانمرد عفریتیان , من مالی بی مر و چند پسر دارم .
اکنون که قصد کشتن من داری , مهلت ده تا به خانه باز گردم و مال به فرزندان بخش کرده , وصیت های خود بگذارم و پس از سالی نزد تو آیم .

عفریت خواهش او را پذیرفت.

بازرگان به خانه باز گشت , مال به فرزندانش بخش کرد , ماجرای خویش را
 چنانچه با عفریت رفته بود با فرزندان و پیوندان بیان کرد.چون سال به پایان آمد , به همان بیابان باز گشت و در پای درخت نشسته ,بر حال خود همی گریست که پیری پیدا شد و غزالی در زنجیر داشت.به بازرگان سلام داده , پرسید که : کیستی و تنها در مقام عفاریت از بهر چیستی ؟ 

بازرگان ماجرا باز گفت . پیر را عجب آمد و بر او افسوس خورد و گفت :
ازین خطر نخواهی رستن. پس در پهلوی بازرگان بنشست و گفت :از اینجا بر نخیزم تا ببینم که انجام کار تو چون خواهد شد .بازرگان به خویشتن مشغول بود و همی گریست که پیری دیگر با دو سگ سیاه در رسید و سلام داده , پرسید که : در این مقام چرا نشسته اید و به مکان عفاریت از بهر چه دل بسته اید ؟

چون ایشان ماجرا باز گفتند , هنوز نشسته بود که پیر استر سواری در رسید.
سلام کرد , سبب بودن در آن مقام را پرسید . ایشان ماجرا بیان نمودند .ناگاه گردی بر خاست و از میان گرد , همان عفریت با تیغ کشیده پدیدار شد و دست بازرگان بگرفت تا او را بکشد. بازرگان بگریست و آن سه پیر نیز بر حال او گریان شدند.

پیر نخستین که غزال در زنجیر داشت , برخاست و بر دست عفریت بوسه داده . 
گفت : ای امیر عفریتیان , مرا با این غزال , طرفه حکایتی است .آن را باز گویم.
اگر تو را خوش آید, از سه یک خون او در گذر . عفریت گفت : باز گوی.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

2



حکایت دهقان و خرش 

وزیر گفت: شنیده ام که دهقانی مال و رمه فراوان داشت و زبان جانوران دانستی. روزی به طویله رفت .گاو را دید که نزدیک آخور خر ایستاده و چشم بر علیق پاکش نهاده , به خوابگاه خشکش رشک می برد و می گوید:که گوارا باد بر تو این نعمت و راحت که من روز و شب در رنج و تعب گاهی به شیار و گاهی به آسیاب گرداندن می گزارم و تو را کاری جز اینکه خواجه ساعتی تو را سوار شود و باز به سوی آخور باز گرداند. تو را شب به عیش و طرب می رود ندانی که بر ما چه شب می رود دراز گوش به پاسخ گفت :فردا چون شیار افزار به گردنت نهند , بخسب و هر چه زنندت بر مخیز و آنچه پیشت آورند مخور.چون روی دو بدینسان کنی از مشقت و رنج خلاص یابی اینها در گفتگو بودند و خواجه گوش همی داد.

 چون بامداد شد, خادم طویله آمد , گاو را دید که قوتی نخورده و قوّتی ندارد.سستی گاو را به خواجه باز نمود.خواجه گفت: دراز گوش را کار فرما و شیار بگردن او بنه. خادم چنان کرد. به هنگام شام که دراز گوش باز گشت , گاو پیش آمده , به نیکی های او سپاس گفت.خر پاسخی نداد و از گفته ی خود پشیمان بود. روز دیگر باز خر را به شیار بستند . وقت شام , خر با تن فرسوده و گردن سوده باز گشت. گاو به شکر گذاری پیش آمد. دراز گوش با گاو گفت: دانی که من ناصح مشفق توام .

از خواجه شنیدم که به خادم گفت فردا گاو را به صحرا ببر , اگر سستی نماید , به قصابش ده .من به دلسوزی پندی گفتمت , والسلام.چون گاو این را بشنید, رضامندی کرد.گفت: فردا ناچار به شیار روم. اینها در سخن بودند...و خواجه گوش همی داد.بامداد , خواجه با خاتون به طوبله آمده به خادم گفت : امروز گاو را کار فرما.چون گاو خواجه را بدید , دُم راست کرده بانگی زد و بر جستن گرفت.خواجه در خنده شد و چندان بخندید که بر پشت افتاد. خاتون سبب خنده باز پرسید .خواجه گفت که : سرّی در این است که فاش کردن نتوانم.خاتون گفت: تو را خنده بر من است. چون خواجه , خاتون را بسیار دوست می داشت.گقت:
ای مونس جان از بهر خاطر تو من سّر خود فاش کنم , ولی پس از آن زنده
نخواهم بود.آنگاه خواجه فرزندان . پیوندان خود را حاضر آورد, وصیت بگذارد و از بهر وضو به باغ اندر شد که سگی و خروسی و مرغان خانگی در آن باغ بودند.خواجه شنید که سگ با خروس می گوید : وای بر تو , خداوند ما بسوی مرگ روانست و تو شادانی, خروس پاسخ داد:خداوند ما کم خرد است از آن من پنجاه زن دارم و با هر کدام گاهی به نرمی و گاهی به درشتی مدارا می کنم.خداوند ما یک زن بیش ندارد و نمی تواند با او رفتار کند.چرا شاخی چند از بن درخت بر نمی گیرد و خاتون را چندان نمی زند که یا بمیرد یا توبه کنه که راز های خواجه را باز نپرسد.در حال , خواجه شاخی چند از درخت بگرفت و خاتون را چندان بزد که بیخود گشت.چون بخود آمد , معذرت خواسته , استغفار کرد و پای خواجه را همی بوسید تا بر وی ببخشود.

اکنون ای شهرزاد , همی ترسم که بر تو از ملک آن رود که از دهقان بدین زن رفت.شهرزاد گفت: دست از طلب ندارم تا کام دل برآید.وزیر پون مبالغت او را بدین پایه دید , بر خاسته به بارگاه ملک رفت و پایه ی سری بوسیده , از داستان دختر خویش آگاهش کرد.اما شهرزاد خواهر کهتر خود دنیا زاد را به نزد خود خوانده با او گفت که :چون مرا پیش ملک برند , من از او درخواست کنم که تو را بخواهد .چون حاضر آئی , از من تمنای حدیث کن تا من حدیث گویم.شاید که بدان سبب از هلاک برهم.

پس چون شب بر آمد, دختر وزیر را بیاراسنتد و به قصر ملکش بردند.ملک شادان به حجله آمد و خواست که نقاب از روی دختر بر کشد.شهرزاد گریستن آغاز کرد و گفت :ای ملک خواهر کهتری دارم که همواره مرا یار و غمگسار بوده .اکنون همی خواهم که او را بخواهی که با او وداع باز پسین کنم.ملک دنیا زاد را بخواست و با شهرزاد به خوابگاه اندر شد .پس از آن شهرزاد در کنار خواهر بنشست.دنیازاد گفت : ای خواهر من , از بی خوابی به رنج اندرم . طرفه حدیثی برگو تا رنج بی خوابی از من ببرد.شهرزاد گفت : اگر ملک اجازت دهد باز گویم.ملک را نیز خواب نمی برد و بشنودن حکایت رغبتی تمام داشت .

شهرزاد را اجازت حدیث گفتن داد.



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  | 

آغاز داستان...1

به نام حضرت دوست....


حکایت شهرباز و برادرش شاه زمان.

چنین گویند که ملکی از ملوک آل ساسان , سلطان جزایر هند و چین بود و دو پسر دلیر و دانشمند داشت : یکی را شهرباز و دیگری را شاه زمان گفتندی. شهرباز که برادر مهتر بود , بداد و دلیری جهان بگرفت و شاه زمان پادشاهی سمرقندی داشت و هر دو بیست سال در مقّر سلطنت خود به شادی گذاشتند.

لیک زمانی فرا رسید که آن دو برادر به سبب خوی های زشت و ناپسندی
که از همسرانشان بدیدند (رابطه ی زن ها با برادر شوهرانشان) آنها را کشتند و از آن پس شاه زمان تجرد گزیده از علایق و خلایق دور همی زیست .اما شهر باز , خاتون و کنیزکان و غلامان را عرصه ی شمشیر و طعمه ی سگان کرد. پس از آم هر شب دختری را به زنی آورده بامدادانش همی کشت و تا سه سال حال بدیم منوال گذشت.

مردم به ستوه آمده دختران خود را برداشته هر یک به سوئی رفتند و در
شهر دختری نماند . روزی ملک شهریار با وزیر گفت : دختر شایسته برای من پدید آور. وزیر آنچه جستجو کرد دختری نیافت ,از هلاک اندیشناک گشت و به سرایخویش رفته ملول و غمین بنشست.و او را در خانه دو دختر بود :

 یکی شهرزاد و دیگری دنیا زاد نام داشت.

شهرزاد دختر میهن دانا پیش بین و از احوال شعرا و ادبا و ظرف و ملوک پیشین آگاه بود. چون ملالت و حزن پدر بدید از سبب آن پرسید و گفت:

بر دل غم روزگار تا کی داری بگذار جهان و هر چه در وی داری

با یار شرابی طلب و پای گُلی در دست کنون که جرعه ی می داری

وزیر قصه بر وی فرو خواند .دختر گفت :ای مبارک رای دستور مبارک پی وزیر ملک خسرو را عمید و دولت او را
مجیر مرا بر ملک کابین کن. یا من نیز کشته شوم و یا زنده مانم و بلا از دختران مردم برگردانم.

وزیر گفت : خود را چنین مهلکه انداختن دور از صواب و خلاف رای اولوالالباست و مرا بیم آنست که بر تو رسد آنچه به زن دهقان رسید.

دختر گفت : حکایت زن دهقان ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط شهرزاد  |